يك شب مردي خوابي ديد.
خواب ديد كه كنار ساحل با خدا قدم مي زند.
در آسمان تصويري از زندگيش جلوي چشمانش آشكار شد.
در هر صحنه روي شن ها دو جاي پا ديد.
يكي متعلق به خودش و ديگري متعلق به خدا!
وقتي آخرين صحنه ي زندگيش از جلوي چشمانش گذشت؛
برگشت به جاي پاها روي شن ها نگاه كرد.
متوجه شد لحظاتي در زندگيش بوده كه تنها يك جاي پا روي
شن ها وجود دارد. هم چنين متوجه شد كه آنها در سخت
ترين و دشوارترين لحظات زندگيش اتفاق افتاده است !
اين واقعا ناراحتش مي كرد پس رو به خدا كرد و پرسيد :
((خدايا تو فرمودي كه اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال
كنم در تمام طول راه با من خواهي بود ولي متوجه شدم كه
در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا وجود دارد
نمي دانم چرا زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم
گذاشتي؟))
خدا فرمود:(( فرزند عزيزم تو را دوست دارم و هرگز تنهايت
نمي گذارم اگر در لحظات سخت و طاقت فرساي زندگيت
فقط يك رد پا مي بيني بدان كه من در آن لحظات تو را به
دوش كشيدم ))